معماری
خانه / تقویم شیعه / شهادت امام رضا علیه السلام در کلام ابوصلت هروی

شهادت امام رضا علیه السلام در کلام ابوصلت هروی

محمّد بن على ماجیلویه با شش تن دیگر از مشایخ (امامیه)رضى اللَّه عنهم که نامشان در متن ذکر شده است از ابو الصّلت روایت کرده ‏اند که گفت:

همین طور که من در مقابل ابو الحسن علیه السّلام ایستاده بودم، آن جناب به من فرمود:

اى أبا صلت 
به این بقعه که هارون در آنجا دفن شده است داخل شو و از هر گوشه آن از چهار کنج، مشتى خاک براى من بیاور، 
من رفتم و آنچه خواسته بود برداشته آوردم، 
چون مقابلش رسیدم فرمود: 
یکى یکى از آن (چهار مشت) خاک را به من ده و او نزد درب ایستاده بود، 

من از خاکها یکى را به او دادم آن را بوئید و بر زمین ریخت سپس رو به من کرده گفت: 
در اینجا براى دفن من قبرى حفر میکنند، و سنگى پیدا می‌شود که اگر همه کلنگهاى خراسان گرد آیند
نمیتوانند آن سنگ را از جا بیرون کنند!!!، 

بعد درباره خاک پایین پا و خاک بالاى سر هارون نیز نظیر این کلام را فرمود، 
آنگاه گفت: 
آن خاک دیگر را به من ده، 
من خاک (پیش روى را) بدو دادم آن را بگرفت، و فرمود: 
"این خاک از تربت من است" 👉

بعد فرمود: 
براى من در این موضع قبرى حفر کنند، 
و تو آنان را امر کنى که تا هفت پلّه گود کنند، 
و در آنجا از یکسو قبر را گشاد و وسیع کنند و قبرى احداث نمایند، 
اگر از آن امتناع ورزیدند و گفتند: 
حتما باید لحد داشته باشد، 

پس بگو 
باید دو ذراع و یک وجب وسعت قبر باشد، پس خداوند خود آن را هر چه بخواهد وسعت میدهد، 

و چون چنین کردند، تو خواهى دید که در بالین قبر خیسى پیدا می‌شود، 

این کلامى را که به تو مى ‏آموزم در آنجا بخوان، 
پس قبر پر از آب خواهد شد و پر می‌شود، 
و در آن آب، ماهیان ریزى خواهى دید!!! 

پس براى آنها نانى که اکنون به تو میدهم خرد میکنى، و آنها می‌بلعند 

و چون چیزى از آن نان باقى نماند ماهى بزرگى آشکار می‌شود و آن ماهیان ریز را می‌بلعد تا اینکه هیچ باقى نماند سپس پنهان میگردد و چون غایب شد تو دست بر آن آب‏ فرو بر، 

و این کلام را که به تو یاد میدهم بخوان، و آب فرو می‌نشیند، و چیزى از آن باقى نمی‌ماند، 
و این کار را جز در پیش روى مأمون انجام مده، 

آنگاه فرمود:
اى ابا صلت 
فردا من بر این فاجر وارد می‌شوم، 
پس اگر از آنجا سر برهنه خارج شدم با من سخن گوى و من پاسخت را خواهم داد، 
ولى 
اگر در بازگشتن، سرم را پوشیده بودم با من سخن مگو، 


ابو الصّلت گوید: 
چون صبح شد لباس خود را بر تن کرد و در محراب عبادتش منتظر نشست، و همین طور که انتظار مى‏ کشید ناگهان غلام مأمون وارد شد، و گفت: 
💥امیر شما را احضار میکند، 

حضرت کفش خود را به پاى کرد و رداى خود را بر دوش افکند و برخاسته حرکت کرد و من در پى او میرفتم تا بر مأمون وارد شد، 
و در پیش روى مأمون طبقى از انگور بود و طبق هائى از میوه‏ جات و در دست او خوشه انگورى بود که مقدارى از آن را خورده بود، و مقدارى از آن باقى بود، 

چون چشمش به آن حضرت افتاد از جاى برخاست و با او روبوسی کرد و پیشانیش را بوسید و آن حضرت را در کنار خود نشانید، 
و خوشه انگورى که در دست داشت به آن جناب داده و گفت:

یا ابن رسول اللَّه من انگورى از این بهتر تاکنون ندیده ‏ام، 

حضرت بدو فرمود:
بسا می‌شود که انگورى نیکو است، از بهشت است، (یعنى انگور نیکو در بهشت است) 

مامون گفت: شما از آن تناول کنید.💥 

امام فرمود: مرا از خوردن آن معاف بدار، 

مامون گفت: 
باید تناول کنى، 
براى چه نمیخورى؟ 
شاید خیال بدى درباره من کرده ‏اى؟ 

(بعد از این سخنان، مامون) خوشه انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد، 
و بعد به پیش آورده و امام از او گرفت و سه دانه از آن را به دهن گذارده و خوشه را بر زمین نهاد و برخاست، 🔥


مأمون پرسید: 
به کجا میروید؟ 

امام فرمود: 
بدان جا که تو مرا فرستادى، 


و عبا به سر کشیده خارج شد، 

ابو الصّلت گوید: 
من با او سخنى نگفتم تا داخل خانه شد، و فرمود: درها را ببندید (کسى را راه ندهید) درها را بستند و حضرت در بستر خود خوابید، و من اندکى در صحن خانه با حالتى افسرده و اندوهگین ایستاده بودم که در آن حال چشمم به جوانى نورس، خوشروى، مجعّد موى، شبیه ‏ترین مردم به حضرت رضا علیه السّلام افتاد که داخل خانه شد، 

من پیش دویدم و سؤال کردم قربان، 
درها که بسته بود شما از کجا وارد شدید؟ 
گفت:
"آنکه مرا از مدینه در این وقت بدینجا آورد همو مرا از در بسته وارد خانه نمود" 
پرسیدم شما که باشید؟ 
گفت: 
من حجّت خدا بر تو هستم اى ابا صلت، من محمّد بن علىّ میباشم، 
سپس به سوى پدرش رفت و وارد اطاق شد و مرا فرمود:
با او داخل شوم، 
چون دیده پدرش رضا علیه السّلام بر او افتاد 
یک مرتبه از جا جست و او را در بغل گرفت 
و دست در گردن او کرد 
و پیشانیش را بوسید 
و او را با خود به آغوش کشید 
و محمّد بن علىّ به رو در افتاد و پدر را میبوسید و آهسته با او چیزى گفت که من نفهمیدم، 
امّا بر لبان حضرت رضا علیه السّلام کفى دیدم که از برف سفیدتر بود ابو جعفر آن را با زبان برمیگرفت، 
و بعد حضرت دست زیر لباس بر سینه برد و چیزى مانند گنجشک بیرون آورد و ابو جعفر علیه السّلام آن را بلعید، و حضرت از دنیا رفت، 

و ابو جعفر مرا گفت: 
اى ابا صلت برخیز از آن پستو و انبار تخته‏ اى که میّت را بر آن میشویند حاضر ساز و آب براى تغسیل بیاور، 

ابوصلت گوید :
عرضکردم، در انبار و پستو تخته غسل و آب نیست، ولى حضرت فرمود: 
"آنچه به تو امر کردم انجام ده!!!"، 

من داخل انبار شدم و دیدم هر دو آماده است!!!
بیرون آوردم و دامن قبا بر کمر بستم و پاى برهنه نمودم که آن جناب را غسل دهم، حضرت فرمود: 

اى ابا صلت کنار برو که غیر از تو کسى با من است که مرا در تجهیز یارى میکند!!! 

و امام را غسل داده، و به من فرمود: 
به پستو رو و جامه ‏دانى که در آن کفن و حنوط است بیاور، 
من رفتم بقچه ‏اى دیدم که هرگز آن را ندیده بودم، 

آن را برگرفته نزد حضرت آوردم، پس او را کفن کرد و بر او نماز گذارد، پس گفت: 

آن تابوت را بیاور، 
عرضکردم نزد نجّارى روم و از او بخواهم تابوتى بسازد؟ 

فرمود: نه، 
برخیز و برو در خزانه و انبار تابوتى هست!!!، 

من به انبار رفته تابوتى یافتم که تاکنون در آنجا آن را ندیده بودم، آن را نزد حضرتش آوردم، 

او جنازه حضرت رضا علیه السّلام را برداشته در آن تابوت نهاد و دو پایش را راست یک دیگر نهاد 
و دو رکعت نماز خواند که هنوز تمام نشده بود که سقف خانه شکافت و جنازه از آن شکاف سقف خارج شد و بیرون رفت، 

من عرضکردم یا ابن رسول اللَّه اینک مأمون خواهد آمد و پدرت رضا علیه السّلام را از ما مطالبه میکند، 

ما باید چه کنیم؟ 
فرمود: 
ساکت باش اى ابا صلت! 

جنازه باز خواهد گشت، 
و هیچ پیامبرى در مشرق از دنیا نرود و وصىّ او در مغرب نمیرد مگر اینکه خداوند ارواح و اجساد آنان را جمع مینماید، 
هنوز امام گفتارش را تمام نکرده بود که سقف شکافت و جنازه با تابوت فرود آمد، 


پس برخاست و جنازه را از تابوت بیرون آورد و در بستر خود قرار داد، 
مانند اینکه غسل داده و کفن کرده نشده است، 
آنگاه مرا گفت: 
اى ابا صلت برخیز و در را بروى مأمون باز کن، 


من‏ برخاستم و در را گشودم که دیدم مأمون با غلامانش در خانه ایستاده است در حالتى که میگرید و محزون است،💥 

داخل خانه شد، گریبانش را پاره کرد، لطمه بر روى خود میزد، و میگفت: 
اى سیّد من 
اى سرور من، 
مرگ تو مرا به مصیبت انداخت💥 
سپس داخل اطاق شد و به بالین جنازه نشست، و گفت: 

مشغول تجهیز آن شوید، 
و امر کرد قبرى بکنند، و آن موضع را من کندم، همان چیزها که حضرت رضا علیه السّلام فرموده بود ظاهر شد، 

یکی از درباریان مأمون گفت: 
آیا نمیگوئى و باور ندارى او امام بود؟ گفت: آرى امام نخواهد بود مگر بر همه مردم مقدّم باشد، و امر کرد سمت قبله قبرى برایش حفر کنند، 

گفتم: مرا امر کرده که به قدر هفت پلّه رو به پائین از براى او حفر کنم، 
بعد در یک سمت براى او محلّى براى دفن بگشایم، 

مأمون گفت: هر چه ابو صلت میگوید: که او امر کرده است عمل کنید جز آن محلّ در کنار عمق قبر، بلکه قبر را معمولى بکنید و لحد بگذارید، و چون دید آب پیدا شد و ماهیان در آن نمایان شدند، و چیزهاى دیگرى که فرموده بود ظاهر گشت، 

مأمون گفت: 
پیوسته حضرت رضا در زمان حیات خود عجائبى بما مینمود، و حتّى پس از مرگش نیز عجائبى از او به ظهور میرسد، 

یکى از وزرایش که با او بود گفت: آیا میدانى رضا علیه السّلام از چه‏ چیز به تو خبر میدهد؟ 
گفت: نه، 
گفت: به تو می فهماند که شما بنى عباس، دولت و شوکتتان با کثرت جمعیّت و طول مدّت سلطنت مانند این ماهیان هستید تا اینکه اجلتان برسد و مدّتتان به سر آید و قدرتتان از دست برود، 
خداوند مردى را از ما بر شما مسلّط کند که همه شما را به فنا بسپارد، اولین و آخرینتان را، 

مأمون گفت: راست گفتى، 
آنگاه رو به من کرده گفت: 
آن کلامى را که گفتى و ماهیان بلعیده شدند براى من بگو و به من یاد ده، 

گفتم: 
بخدا قسم الان فراموش کردم، و من راست میگفتم، 
ولى او امر کرد مرا به زندان برند و حضرت رضا علیه السّلام را به خاک بسپارند. 

مدّت یک سال در حبس به سر بردم و بر من در زندان بسیار سخت مى ‏گذشت، 

شبى خوابم نبرد و بیدار ماندم و به درگاه خدا رفتم و به دعا و زارى مشغول گشتم و به دعائى که در آن حال محمّد و آل محمّد- صلوات اللَّه علیهم- را ذکر میکردم و بحقّ آنان از خداوند، فرج میخواستم شروع کردم، 

هنوز دعایم به اتمام نرسیده بود که ناگاه دیدم ابو جعفر محمّد بن علىّ علیهما السّلام بر من وارد شده و فرمود: 

اى ابا صلت سینه ‏ات تنگ شده است و حوصله‏ ات تمام گشته؟

عرضکردم: آرى بخدا سوگند. 
فرمود: برخیز و با من بیرون آى!!!

آنگاه دست مبارکش را به کند و زنجیرهائى که بر من بود زده همه از من برداشته شد، 
و دست مرا گرفت و از زندان بیرون آورد، در حالى که پاسبانان و غلامان مرا نظاره میکردند 
ولى قدرت سخن گفتن نداشتند 
و من از در خارج شدم، 

پس از آن به من فرمود: 
برو به امان خدا تو را بخدا سپردم بدان که تو هرگز با مأمون روبرو نشوى، و او هم تو را نخواهد یافت. 

ابو الصّلت گفت: تاکنون مأمون به من دست نیافته است.


🔘خاتمه

📚منبع:
عیون اخبار /باب ۶۳

درباره ی محمد عباسی

محمد عباسی
یا علی مدد / از تو می رسد / تا ابد همی / یا علی مدد

همچنین ببینید

محسنیه – روزی تلخ تر از واقعه ی کربلا

امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند : … لَا کَیَوْمِ مِحْنَتِنَا بِکَرْبَلَا، وَ إِنْ کَانَ …

Leave a Reply

Be the First to Comment!

Notify of
avatar
wpDiscuz
قالب وردپرس