معماری
خانه / تقویم شیعه / شهادت امام موسی کاظم علیه السلام
شهادت امام موسی کاظم علیه السلام
شهادت امام موسی کاظم علیه السلام

شهادت امام موسی کاظم علیه السلام

▪️مختصری از وقایع شهادت حضرت امام موسی بن جعفر سلام الله علیهما?


على بن محمّد بن سلیمان نوفلى گفت: از پدرم شنیدم که 

وقتى هارون الرشید موسى بن جعفر علیه السّلام را گرفت آن جناب بالاى سر پیغمبر مشغول نماز بود 
نمازش را قطع کردند و او را به زور بردند 
اشک میریخت و میگفت:
یا رسول اللَّه 
شکایت این جفاکارى هارون را به تو میکنم. 
مردم نیز اطرافش را گرفته با صداى بلند گریه میکردند.

همین که موسى بن جعفر را مقابل هارون آوردند ناسزا گفت و آن جناب را آزار کرد. 
شبانه دستور داد دو خانه آماده کنند. 
مهیا کردند موسى بن جعفر را مخفیانه به یکى از آن دو خانه برد و تحویل حسان سروى داد تا او را بوسیله محملى به بصره ببرد و تسلیم عیسى بن جعفر بن ابى جعفر که فرماندار بصره بود کند 
یک محمل را روز با گروهى که به همراه محمل بودند به جانب کوفه فرستاد تا مردم متوجه کارى که نسبت به موسى بن جعفر کرده نشوند.

حسّان یک روز قبل از ترویه (دو روز قبل از عید قربان) وارد بصره شد 
امام علیه السّلام را تحویل عیسى بن جعفر بن ابى جعفر داد آشکارا در روز روشن به طورى که‏ همه فهمیدند و مشهور شد. 

عیسى او را در یکى از اطاق هاى زندان جاى داد و درب آن را قفل نمود، 
مراسم روز عید قربان او را مشغول کرد به طورى که از موسى بن جعفر علیه السّلام فراموش نمود، 
فقط دو موقع درب اطاق را باز میکردند یکى موقع طهارت و دیگرى موقعى که غذا مى‏ آوردند.

پدرم گفت: 
فیض بن ابى صالح که سابقا نصرانى بود بعد مسلمان شد و مرد بدکارى بود 
منشى و نویسنده عیسى بن جعفر بود 
به من نیز خیلى محبت داشت گفت:

"این مرد پاکدامن که در زندان این مرد است ،در ایام زندانى شدن در این خانه، 
انواع مختلف کارهاى ناشایست و اعمال زشت را شنیده که من میدانم و یقین دارم که به دلش چنین کارها خطور نکرده."❗️

پدرم گفت: 
على بن یعقوب بن عون بن عباس بن ربیعه بوسیله نامه ‏اى از من پیش عیسى بن جعفر بن ابى جعفر سخن‏چینى کرد نامه را احمد بن اسید حاجب عیسى به او داده بود.
على بن یعقوب از بزرگان بنى هاشم به شمار میرفت و از همه مسن ‏تر بود 
با همین سن زیاد شراب‏خوارى میکرد‼️ 
احمد بن اسید را به خانه خود میبرد با او مى ‏نشست ،برایش نوازندگان و زنان آوازه ‏خوان مى ‏آورد ،
به طمع اینکه او برایش پیش عیسى کارى بکند.?
در آن نامه نوشته بود که :

تو محمّد بن سلیمان را در اجازه ورود و احترام بر ما مقدم میدارى 
و برایش مشک و عطر فرمان میدهى با اینکه میان ما کسانى هستند که از او بزرگتر و مسن ‏ترند 
او معتقد به امامت موسى بن جعفر است که در زندان تو است.❗️

پدرم گفت: 
یک روز گرم نزدیک ظهر خوابیده بودم که صداى درب حیاط آمد 
پرسیدم کیست؟ 
غلام گفت :
قعنب بن یحیى است اجازه میخواهد 
میگوید : باید هم اکنون شما را ملاقات کند 
گفتم :قطعا اتفاقى است بگوئید وارد شود
 وارد شده از قول فیض بن ابى صالح جریان سخن‏چینى و نامه را برایم خبر آورد در ضمن گفت که: 
"فیض به من گفته که به ابو عبد اللَّه نگو که خواهد ترسید زیرا سخن ‏چین نتوانسته‏ پیش فرماندار ،عیسى بن جعفر کارى از پیش ببرد "

چون من به فرماندار گفتم این نامه او اثرى در شما گذاشت که من ابو عبد اللَّه را بیاورم قسم خورد که دروغ است گفت:

نه مبادا به او خبر بدهى که ناراحت مى‏ شود پسر عمویش از روى حسد این نامه را نوشته.
گفتم: 
امیر! 
خودت میدانى آنقدر که با او لطف دارى و خلوت میکنى نسبت به هیچ کس ندارى آیا تاکنون از کسى پیش شما بدگوئى کرده❓
گفت: هرگز گفتم اگر مذهبى بر خلاف مردم میداشت مایل بود ترا وادار به پذیرفتن آن کند.
جواب داد: آرى من خوب او را میشناسم.
پدرم گفت: 
فورى سوار شدم و با قعنب پیش فیض رفتم اجازه خواستم در جواب گفته بود: 
فدایت شوم من در حالى هستم که مقام شما بالاتر است از اینکه پیش من آئید. 
او مشغول شرابخوارى بود. 
پیغام دادم باید حتما شما را ببینم خودش با زیر پیرهنى و شلوار گلى بیرون آمد 
آنچه شنیده بودم برایش نقل کردم روى به قعنب کرده گفت: 
مگر من به تو قبلا نگفتم چیزى به ابو عبد اللَّه نگوئى که ناراحت مى‏شود 
سپس گفت: ناراحت نباش که امیر از این نامه ذره ‏اى ناراحت نیست.

❌نحوه  شهادت حضرت?

چند روز بیشتر نگذشت که موسى بن جعفر علیه السّلام را پنهانى به بغداد بردند زندانى بود 
بعد آزادش کردند 
باز دو مرتبه زندانى شد و تحویل به سندى بن شاهک گردید 
سندى بر او سخت گرفت، 
هارون الرشید برایش سمى که در خرما زده شده بود فرستاد و دستور داد که به هر طور امکان دارد آن را بخورد

عمر بن واقد گفت: 
وقتى هارون الرشید از فضل و مقام موسى بن جعفر که پیوسته انتشار می یافت دلگیر و ناراحت شد و میشنید که او را امام میدانند و پنهانى در شب و روز خدمتش میرسند بر خود ترسید و از سلطنت خویش بیمناک شد. 
در فکر کشتن آن جناب شد ???
خرمائى خواست و مقدارى از آن را خورد بعد ظرفى برداشت و در آن بیست دانه خرما گذاشت 
نخى به سم آلوده کرد و آن را از سوراخ سوزن رد نمود یک دانه از خرماها را گرفت مرتب نخ‏ مسموم را از آن رد میکرد تا یقین کرد خرما مسموم شد 
بعد آن خرما را در بین بقیه خرماها گذاشت به خادمى داده گفت: 

این ظرف خرما را مى ‏برى براى موسى ابن جعفر علیه السّلام به او میگوئى 
امیر المؤمنین از این خرماى تازه خورده از اینکه شما میل نکرده‏ اید ناراحت شده 
قسم داده شما را بحق خود که تمام این خرماها را میل کنید خودم اینها را انتخاب کرده‏ ام. ???

به غلام گوشزد کرد نگذار چیزى از خرماها باقى بماند که نخورد.
خادم خرما را آورد و مأموریت خویش را انجام داد امام فرمود:

"یک تکه چوب خلال بیاور غلام خلال آورد و مقابل امام ایستاد 
موسى بن جعفر مشغول خوردن شد. 

هارون الرشید سگ ماده ‏اى داشت که خیلى او را دوست میداشت 
سگ از محلى که بسته شده بود با زنجیرهاى طلا که جواهرآگین بود خود را کنده خارج شده بود آمد تا مقابل موسى بن جعفر علیه السّلام 
امام بوسیله خلال همان خرماى مسموم را برداشت و پیش سگ انداخت 
سگ خرما را خورد چیزى طول نکشید که خود را بر زمین زد و صداى عوعوش بلند شد کم کم گوشت هایش قطعه قطعه شد 
امام بقیه خرماها را خورد. غلام ظرف را پیش هارون برد.

هارون پرسید :
تمام خرماها را خورد 
گفت: بلى یا امیر المؤمنین. 
گفت حالش چطور بود؟ 
غلام گفت: من چیز بدى ندیدم. 
بعد جریان کشته شدن سگ را شنید بسیار ناراحت شد و از این پیش‏ آمد برایش مصیبتى بزرگ بوجود آمد خودش بالاى سر سگ آمد دید گوشت هایش ریخته 
غلام را خواست دستور داد جلاد با شمشیر و پوست تخت بیاید گفت یا راست بگو خرما چه شد، یا ترا میکشم.
گفت: 
یا امیر المؤمنین ?
من خرما را بردم براى موسى بن جعفر و سلام شما را رساندم همان جا ایستادم از من خلال خواست به او خلال دادم یکى یکى بوسیله خلال برمیداشت و میخورد تا آن سگ آمد 
یک دانه خرما را بوسیله خلال براى او انداخت سگ خرما را خورد بقیه خرما را خود موسى بن جعفر خورد بعد آنچه مشاهده میکنید اتفاق افتاد.

هارون گفت: 
فایده ‏اى نکردیم از زهر دادن موسى بن جعفر بهترین خرما را برایش فرستادیم سم خود را از بین بردیم سگ ما را هم کشت نمیتوان درباره او چاره ‏اى اندیشید.

بعد از این جریان امام علیه السّلام مسیب را خواست 
سه روز قبل از وفاتش بود مسیب نگهبان آن آقا بود 
به او فرمود: 

"مسیب❗️
من امشب عازم مدینه هستم همان مدینه جدم پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله تا وصیت لازم و آنچه پدرم با من قرار گذاشته من با پسرم على عهد ببندم و او را جانشین و وصى خود قرار دهم و دستورات لازم را به او بدهم 

مسیب گفت: عرضکردم: چطور میفرمائید من قفل درها را باز کنم با اینکه نگهبانان پشت درب‏ ها کشیک میدهند 

امام فرمود: 
مسیب یقین تو درباره خدا و ما ضعیف است❓
عرضکردم: نه آقاى من
فرمود: پس چرا چنین حرفى را میزنى❓
گفتم: آقا از خدا بخواه مرا در راه ایمان ثابت بدارد 
امام فرمود: خدایا او را ثابت قدم بدار.
آنگاه فرمود: من خدا را با همان اسم اعظمى که عاصف خواند و تخت بلقیس را قبل از چشم بهم زدن در مقابل سلیمان گذاشت میخوانم تا خداوند وسیله دیدار فرزندم على را در مدینه برایم فراهم کند ✔️
مسیب گفت: 
صداى دعا خواندن آن جناب را شنیدم ناگاه متوجه شدم در محل نماز خود نیست همان جا ایستادم تا دو مرتبه برگشت و با دست خود آهن ها را به پاى خویش بست من بشکرانه نعمت معرفت امام به سجده افتادم.
فرمود: 
سر بردار مسیب، 
بدان که سه روز دیگر من از دنیا خواهم رفت ▪️
اشکم جارى شد 
فرمود: گریه نکن ❗️
پسرم على مولاى تو و امام بعد از من است چنگ بزن به دامن او تا وقتى که دست به دامن او داشته باشى گمراه نخواهى شد 
گفتم: الحمد للَّه.

مسیب گفت: 
در شب روز سوم مولایم مرا خواست 
فرمود: 
همان طورى که برایت توضیح دادم فردا من از دنیا میروم وقتى از تو آب خواستم و نوشیدم دیدى ورم کردم و شکمم بالا آمد و رنگم زرد و سرخ و سبز مى‏ شود و پیوسته رنگ به رنگ میشوم ❗️
به این ستمگر اطلاع بده که من از دنیا رفته‏ ام وقتى این جریان‏ ها را دیدى مبادا به کسى اطلاع دهى تا بعد از فوتم.

مسیب بن زهیر گفت: 
پیوسته مواظب آن جناب بودم تا اینکه آب خواست و آشامید 
بعد مرا خواست فرمود :
این مرد ناپاک پلید سندى بن شاهک خیال میکند او مرا غسل میدهد و دفن مى ‏کند هرگز چنین کارى از او ساخته نیست وقتى مرا به قبرستان قریش بردید در لحد بگذارید و قبرم را بلندتر از چهار انگشت باز نکنید 
مبادا از تربت قبر من براى تبرک بردارید تربت و خاک قبر همه ما براى چنین کارى حرام است 
مگر تربت جدم حسین علیه السّلام ✔️
که تربت او را خداوند شفا براى شیعیان و دوستان ما قرار داده.

بعد من شخصى را دیدم بیشتر شباهت به موسى بن جعفر است کنار موسى بن جعفر علیه السّلام نشسته بود 
وقتى من مولایم على بن موسى الرضا را دیده بودم هنوز پسر بچه‏ اى بود خواستم صدا بزنم کیستى. 
مولایم موسى بن جعفر علیه السّلام فرمود:

?"مگر نگفتم چیزى نگوئى "

بالاخره صبر کردم امام علیه السّلام از دنیا رفت و آن شخص از نظرم ناپدید شد من به هارون الرشید اطلاع دادم سندى بن شاهک آمد بخدا قسم با چشم خود دیدم آنها خیال کردند موسى بن جعفر را غسل میدهند ولى دستشان به او نمیرسید گمان مى ‏کردند آنها سدر و کافور میزنند و کفن مى‏ کنند من با چشم میدیدم که هیچ کارى از آنها ساخته نبود 
همان شخص(امام رضا علیه السلام) را دیدم غسل و کفن مى‏ کند 
ظاهرا چنان وانمود میکند که به آنها کمک مینماید آنها او را نمی شناختند.‼️


پس از اینکه فارغ شد همان شخص به من گفت :
در چه شک مى ‏کنى ❗️
در این شک نداشته باشى که من امام و مولاى تو هستم و حجت خدایم بعد از پدرم، 
مسیب کار من شبیه یوسف پیغمبر و برادران اوست که برادرها پیش یوسف آمدند 
ولى او را نشناختند، (اما) یوسف آنها را شناخت.❗️

جنازه امام را بردند و در قبرستان قریش دفن کردند قبرش را بلندتر از مقدارى که فرموده بود نکردند بعد قبر را بلند نمودند و مقبره برایش ساختند.▪️

 


اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


?منبع: 
جلد ۴۸ بحار الأنوار/ترجمه / ص: ۲۰۴ به سند عیون اخبار الرض

درباره ی محمد عباسی

محمد عباسی
یا علی مدد / از تو می رسد / تا ابد همی / یا علی مدد

همچنین ببینید

محسنیه – روزی تلخ تر از واقعه ی کربلا

امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند : … لَا کَیَوْمِ مِحْنَتِنَا بِکَرْبَلَا، وَ إِنْ کَانَ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قالب وردپرس